تبليغاتX
اسمان بی ستاره
این روز ها حس های عجیبی وجودمو در بر گرفته ... حس های ترس و اضطراب و خوشی و هیجان که با گذشت هر ثانیه منتظر ثانیه بعدی و زمانی پر از اتفاقات جدید هستم ..حادثه هایی که همه ایندمو در بر می گیره  و من نمی دونم این ها چی هست ...ولی من می ترسم و حس می کنم تحمل این اینده رو مبهم و ندارم ....

..................................

با دوستی حرف می زنم که از من در مورد این پست می پرسید ..به این دوست خوب می گفتم صبرم کم شده و مثل قدیم نمی تونم سکوت کنم و تحمل ...نمی نمی تونم نگاه کنم رد بشم ..نمی دونم این حالت مال اینکه سنم رفته بالا و یا دور بودنم از ایران و نبودن فشار های خانواده پارسا منو اینطوری لوس کرده ...توقع ام  از زندگی معقول شده و انتظارات در حد یه زن ...قدیم ها سکوت می کردم وهمه  زنانگیمو همه خواسته هامو تو وجودم می کشتم ...حالا خیلی لوس و پر توقع شدم و حس می کنم  از  چند سال اخیر دوری بوده ...دوست جون می گفتن نه ...این مال اینه که سنم بالا رفته خودمو می بنیم ...حالا چشمام بروی خودم باز شده می بینم که بچه ها بزرگ شدن و همسرم هم زندگی شو کرده ..من این میون فراموش شده بودم ..حالا خودمو دارم می بینم و دیگه تحمل نادیده گرفتن خودمو ندارم ...ولی خب میدونم باز کاری نمیشه کرد ..همچنان من از دید بعضی ها ایگه امور می شم و برای خودم اسپم شدم ....

................

خودمو با لباس بچه خفه کردم ...هر چی پیرهن دخترونه ناز بوده خرید ..مثل ای اجاق کور ها..هی نگاه می کنم قربون صدقه میرم ..اقای مهمونم هی منو نگاه می کنه می خنده ...بیچاره تا حالا عمه خل وچل ندیده ...

هی می خوام هیچی نگم ولی حس می کنم اگه نگم منفجر می شم ...پیرهن عثمونو تا حالا شنیده بودیم حالا دیدیم ..طرف صد سال عمر کرده و ۲۰ سال پیش مرده ..حالا برای یه تکه کاغذ یه قشقرقی بپا کردم ...پسر ۱۹ ساله رو زدن کشتن هیشکی به هیشکی ....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 2:52 PM توسط ستاره |


در اتاقو بستم دارم سعی می کنم بغض و اشکمو از بچه ها پنهون کنم ..دارم سعی می کنم مستاصل بودنمو مانی نفهمه ...الان به شدت با مانی دعوا کردم ..من نمی دونم با یه پسر ۱۵ ساله شلخته چه بر خوردی باید بکنم ...توی صورتش که می خوام نگاه کنم می بینم خیلی کوچیکم ...کوچیکتر از هم قدرت های مادرانه ...خیلی سخت شده تربیت پسرم و منم حس مبهم بیچارگی و درموندگی همه وجومدمو گرفته ...

دارم فکر می کنم کاش سنم بالا تر بود و یا قد قوارم ...چهار شونه تر بودم و قد بلند تر یه جوری که مانی از تیپم می ترسید ..بچه ها منو به هبچ هم حساب نمی کنن ..و یا کاشکی خدا منو یه جوری می ساخت موقع عصابانیت دراز می شدم و کلفت و با ابروهای کلفت ...بعد که بچه هارو دعوا می کردم دوباره کوچلو طریف می شدم

معلوله خیلی بیچاره شدم که دارم چرت و پرت می نویسم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 7:55 PM توسط ستاره |


دلم که می گیره ..دیگه گرفته و سعی  می کنم رفتار دیشبو فراموش کنم ..می شینم با خودم فکر می کنم که همه چیزو قاطی کردم و یه کمی تند رفتم .. .. ..پارسا از در میاد و دوباره شروع می کنه ولی با زبون شوخی ..ولی همین شوخی یه دفعه منو بهم می ریزه ..دیگه چشمای منم مال من نیستن و با صورت گریون میام بالا ...

پارسا هم میاد بالا و با من حرف می زنه ..چرا نا راحتی و باهاش حرف می زنم ..از همه جا بهونه می گیرم و ا.نم یه کمی بهونه می گیره ..بهانه های الکی ..منم اشک می ریزم ..دستمو می گیره و بلندم می کنه باهم میریم  دستشویی و صورتمو می شورم ..بر می گردم نگاهش می کنم ..می گم خودت می دونی چند شبه ...

می گه خب دردتو از اول بگو ..

انگشتامو میارم بالا می شمرم و خم می شم و انگشت های پامو می شمرم

همون طوری که داره نگاه می کنه و می خنده می گه می خوای منم انگشتامو بدم

با همه خستگی شبی عاشقانه رو برام درست می کنه و منم تهی می شم از همه غصه ها و گریه ها....

+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 6:14 PM توسط ستاره |


هر چی دیشب رو ابرها بودم و حس و حال خوبی داشتم و نی نی ها رو می بستم تو بقچه می دادم دست لک لک ها ..امشب رفتم تو اعماق زمین و با کرم ها سوسک ها هم خونه شدم ...

به شدت بهم ریختم ..البته حق دارم ها ...ولی خب ..صبرم کم شده ..خدایی ..دیگه تحمل خیلی چیز هارو ندارم ...پارسا هم هنوز فکر می کنه من همون ستاره ۱۸ سال پیشم که هی نگاه کنم و سکوت کنم ..ولی من به شدت خسته و شکننده شدم ...

سعی می کنم خودمو گول بزنم ولی گاهی نمیشه ..هر چی می کنم گول نمی خوره این ستاره لعنتی ...

اسمان دلم هر چی دیشب پر از ستاره بود ..امشب پر از ابر و پر از اشک ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 3:17 AM توسط ستاره


گاهی خوشبختی رو چنان در اغوش می گیری و به سینه می فشاریش  که دیگه حتی صورت زیبا شو نمی بینی حتی دیگه نمی یاری جلو تا یه نگاه بهش بکنی  و  دلت  ضعف بره و یه بوسه محکم مهمونش کنی ...گاهی خوشبختی تو بغلته و از شدت سفتی دست ها نمی بینیش ...ولی لحظه ای که تو اغوشت تکان می خوره و کمی دستاتو میاری جلو و نگاهش می کنی که خودتم باورت نمیشه خوشبختی تو دستات اروم خوابیده و صورتتو نزدیک می کنی بهش و به صدای نفس هاش گوش میدی......

گاهی می مونی توی کار  خدا که چی میشه بعضی بنده هاشو  بیشتر دوست داره و بعضی ها  مقرب ترن به در گاهش و چی میشه منی که به نظر  خودم خوبم گناهی نمی کنم ولی توجه کمتری از خدا می بینم ....بعد خدا  خم می شه و در گوشم اروم می گه که فرق اون با تو چی بود . یه تکه کاغد کوچولو میزاره کف دستم که تا نگاهم بهش می افته شرمزده می شم از بندگی خودم .....

........

مشغول تمیز کردن و جمع جور کردن کار های خونه هستم و شستن همه وسایل سفر پارسا ...دونه دونه لباساشو از توی کوله پشتی در میارم ..می ریزم تو ماشین لباسشویی و میرم سراغ بقیه وسایل..صابون و شامپو رو می زارم تو حموم و همه زیپ های کوله پشتی رو چک می کنم که چیزی توش نمونده باشه ...از زیپ جلویی یه تکه کاغد پیدا می کنم ..باز می کنم نگاه می کنم ببینم کاغد مهمی نباشه که پاهام سست می شه و می شینم رو زمین و اشکام روونه می شن پایین ..یه لیست از همه کسانی که التماس دعا گفتن ..اولین نفر  ..کسی نیست جز من ..۱)ستاره ..............این یعنی همه خوشبختی که تویه یه تکه کاغذ کهنه جمع شده ..این یعنی همه روحانیت و معنویت یه بنده خدا .......

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 3:22 AM توسط ستاره |


امشب حالم بده ..خیلی بد ...دلم جای دل همه  مادران منتظر هست که دسته گل هاشون به خونه برنگشتند و نمی دونند  دنبال جوون هاشون کجا بگردن و از کجا خبر بگیرن ...

.....

از اونجایی که من کلا خیلی نگران همه چیز و همه کسم و بد جوری نگران اسلام و مسلمین هستم ...رسما به این دو عدد حاجی خونه اعلام کردم که تا ولیمه ندین حجتون قبول نیست ...جای دوستان خالی شب یکشنبه این دو عدد جاجی رو روانه کردیم برای خالی کردن جیبشون و رفتیم ۲۰۱۲ رو دیدیم ..و اما فیلم ...تا تونسته بود هندونه نبود که زیر بغل جناب  اوباما نزاشته بود و ملکه انگلیسم همچین مسخره کرده بود که دلمان به حال ملکه بی زبانمان سوخت . ..این ۴ و ۵ زنی عرب هارم مسخره کرده بود ما خیلی خوش خوشانمان شد ..و اما بقیه داستان کلا خیلی دینی و خدایی بود و همه شخصیت های داستان بر طبق هرچی عوض داره گله نداره ...و اما نکته جالب داستان که واقعا من نمی دونم بگم اخر خالی بندی بود و یا وجود خارجی داره ...یه خانمی که از همسر ش جدا شده بود و دوباره  ازدواج کرده و از زندگی اولش دوتا بچه داره ...خیلی مهربان و مسالمت امیز بچه ها رو میده دست پدرشون برای گردش ...خیلی مسالمت امیز هم سفارش های لازمو می کنه و بچه هام از ناپدری خداحافظی می کنن و خیلی مسالمت امیز شوهر اول به شوهر دوم سلام می کنه ...البته حسادت زیر پوستی این دو مرد رو هم خوب نشون داده بود ...ولی با این حال این همه مهربونی و مسالمت یه جورایی خیلی خالی بندی بود ...البته فیلم کلا اخر خالی بندی بود ...ولی در کل خوشمان امد و میدونم ایران یه هوا از خود هالیوودم جلوتره ..پس توصیه می کنم این فیلمو ببینین...

......................

وای که من چه قدر از این قالب وبلاگم بدم میاد ...

..............

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 3:0 AM توسط ستاره |


صبح که با صدای زنگ ساعت بلند می شم ...کلی به در دیوار می خورم تا کار ها مو انجام می دم ..همیشه از جای ضربه های صبح   چند جای تنم کبوده ...مانی رو صدا می کنم زود بلند می شه و اماده می شه برای مدرسه ..ولی مهتاب بیدار شدنش یه برنامه یه ساعته هست ...باید هر ۱۰ دقیقه یه بار صداش کنم تا خانم بلند بشه ..گاهی که اخر شب دور از چشم من لباس های مدرسشم می پوشه که صبح از ۱۰ مین عوض کردن لباس هم برای خواب استفاده کنه ...

یادم میاد یکی دو سال پیش  یه روز صبح مهتابو صدا کردم بره مدرسه ..لباساشو پوشید و صبحانه ام خورد ..رفت تو اتاقش که کیفشو برداره و بره ....

یکی دوساعت بعد دیم با جشمای خابالو وسط پذیرایی وایساده ..می گم تو اینجا چی کار می کنی ..میگه رفتم کیفمو برداریم خوابم برد ....

عید غدیر امسال خیلی  بهم چسبید ...چون جای اینکه ۴ تا سید به اقای مهمون کادو بدن ...اقای مهمون برای ما عیدی  خرید ...شرمنده شدیم ولی خب خیلی چسبید ...

راستی عید همه  مبارک باشه

امروز من از دلشوره فکر کنم تا شب بمیرم ...لب تاپ رو پامه هی می زارم زمین می دوام

تو دستشویی ..از نگرانی شدم مثل  زن های حامله ...خدا به خیر کنه ...

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 1:19 PM توسط ستاره |


امروز اقای مهمون از سفر بر گشتن و زندگی  توی خونه ما هم به روال قبلیش بر می گرده  کار های من از نو شروع می شه  ..

نبودن پارسا تو خونه و جای خالیش برای من پر از حس های دلتنگی و بغض بود  ولی خب مقدار  زیادی  هم گشادی داشت که خیلی می چسبید ...

این ۲۰ روز غذا درست کردن من شامل  سمبلیزاسون و سمبلیلییشن بود  ..یه شب این یه شب اون ..به من خیلی می چسبید ..و توی این ۲۰ روز خونه تمیز کزدن در حد این که فقط خودم از خجالت نمیرم بابت جمع و جور نکردن خونه ... همش یا خواب بودم و یا مشغول وب گردی و یا ولگردی  تو خیابون و فروشگاه ها  ...

و اما بچه ها ..تا تونستن باهم انگلیسی حرف زدن و دعوا کردن وبازی کردن .. پارسا انگلیسی حرف زدن بچه ها رو توی خونه  ممنوع کرده و جریمه سنگینی هم گزاشته ...برای همین بچه ها دیگه از انگلیسی حرف زدن خود کشی کردن ..در س و مشقم  که سر هم بندی و منم با دو سه تا بوس سرمو شیره می مالیدن  و تا نصفه شب پای اینترنت و چت و فیس بوک در حال گشت و گزار بودن ...

....

خب از فردا پیش بسوی زندگی عادی ...

...............

پینوشت:اقای مهمون با چمدون پر سوغاتی اومد ...شرح سوغاتی ها باشه بعد ...

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 3:37 AM توسط ستاره |


انتطار و انتظار ..بدون هیچ ساعت زمانی ..فقط بهم گفته بود سه شنبه نزدیکی های ظهر می شه  تا من برسم ..میون این همه هیجان تنها کاری که می کردم هر ۵ دقیقه موباللشو می گرفتم که ببینم کی زنگ می خوره . نمی دونم ساعت چند بود که وقتی مشاره گرفتم جای شنیدن صدای اون خانمه که هی میگه پیغام بزار و بد جوری تو این حال و هوا رو اعصاب منه ..صدای زنگ شنیدم ..دیگه رو زمین نبودم ..با شنیدن این صدا باز پریدم جلوی اینه ..راضی نبودم از خودم  ..باید یه جور دیگه ارایش کنم ...همین طوری که دستمال مرطوب و رو صورتم می کشیدم که صداش تو گوشم پیچید .."سلام" ..اینقدر ذوق کرده بودم که نمی تونستم درست حرف بزنم .."سلام عزیزم" .."عزیزم من تو صف پاسپورتم ..تازه همین الان هواپیما نشست ...باری هم ندارم ..کوله پشتیم دستمه ..معطی ندارم ..الان سوار قطار می شم و میام .".منم با کلی ذوق" اکی باشه منتظرتم ".."راستی عزیزم من تو هواپیما ناهار خوردم ..برام غذا اماده نکن ...یه دفعه با بچه ها شام می خورم" .."باشه ..برایت غدا اماده نمی کنم" ...دیگه بقیه حرفام خیلی خصوصیه ..تایپ نمی شه

دستام می لرزید و نمی تونستم یه خط چشم درست بکشم ..کلی خودمو فحش دادم که چرا ارایش قبلی رو پاک کردم ...بالاخره تمومش کردم ولی به دلم ننشست ..ولی خب به این نتیجه رسیدم ایراد از خودمه نه رنگ سایه و رژ لب نیست  ..باخره دل کندم از ارایش کردن و همه لازم ارایشو در هم بر هم جمع کردم رفتم  پایین ..استکان  رو تو سینی گزاشتم و کتری پر از اب کردم و همه وسایل پذیرایی رو  اماده کردم ...هر لحظه که می گذشت تو ذهنم زمان بررسی می کردم ..با خودم حساب می کردم الان تو چه ایستگاهیه ...یه ایستگاه مونده به خونه ما قطار میاد روی زمین  و موبایل انتن میده ...منم بی تاب ..با حساب کتاب من دیگه پارسا رسیده بد به اون ایستگاه ..موبایل برداشتمو شمارشو گرفتم ..تا زنگ خورد یه افرین به خودم گفتم ..صداش با ز تو وجودم پیچید" سلام ..من ارنوس گروو هستم " ..منم با غروری خاص گفتم "میدونم "..."تا یه ربع۲۰ دقیقه دیگه خونه ام "...شمع رو ی میزو روشن کردم ..شکلات و کک اماده کردم و چند تا موزیک اروم عاشقانه از توی  ارشیو لپ تاپم انتخاب کردم  ...اومدم اتاق خواب ...چون ما همچنان تخت نداریم ..بساط رختخواب رو اماده کردم ...

 صدای در زدن مخصوصشو شنیدیم ...باز رفتم جلوی اینه و اخرین بر اندازو کردم و دوییدم  به سمت در ...........................................................................................................................................................................

این نقظه چین ها یعنی سانسور

۲۰ دقیقیه بعد من حمام زیر دوش وایسادم که پارسا در باز کرده هی منو نگاه می کنه می خنده ...می گم چیه ..میگه قیافتو ..همه صورتت خط خطی سیاهه ..می گم خب یه خورده بیشتر نگام می کردی بعد روونه حمومم می کردی ...می گه اره من نگات می کردم تو می زاشتی ...من

وقتی دو تا ییمون بی حال داشتیم می دویییم زیر پتو به من میگه ستاره راستی تو کی پریود شدی ..منو بگی از خنده غش کردم ..گفتم نه ترس ..حالا حالا ها وقت داری

در کنارش خوابیدم ...بودنش کنارم ..برام یه دنبا حس قشنگه ..نگاه کردن بهش وقتی خوابه ...بوی تنش که تو ی اتاق می پیچه ...

..................

و اما سوغاتی  ...خدمتو عرض کرده بودم که گفته هیچی برامون نخریده ..البته خودشم گفته بود که  از فری شاپ فرود گاه لندن چی می خواین ..داشتم می اومدم خرید کنم براتون ..ما هم هر کدوم یه سفارش دادیم  ...مانی ۲۱۲ ..من نیناریچی  مدل نینا ..مهتاب اولین اولیوتش از اونا بود که اسمش طولانی و سخته و روش عروسک داره و اگه نبود ...بریتنی اسپیر ...

پارسا اومد با کیسه مخصوص  سفارش های ما ....

.....

این دو شب تا اومدن اقای مهمون من در حال خود کشیم ..هی ارایش می کنم ..لباسمسو عوض می کنم ...

نتیچه گیری اخلاقی . یا توصیه زنانه یه خانم ها ...هر چند وقت یه بار همسرانتونو بفرسین مسافرت به یک منطقه بد اب هوای و محروم ..وقتی بر می گردن ای عزیز می شه ادم ...این همه می رفت سوییس و این ور اون ور اصلا بر می گشت منو نمی دید ...ولی این برگشت با همه برگشت ها فرق داشت

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 10:57 PM توسط ستاره |


از صبح که بچه هارو راهی مدرسه کردم مثل این دختر های ۱۴ ساله که بار اولشونه می خوان به یه پسر قرار بزارن ..هی ارایش می کنم هی پاک می کنم ...۵ باز سایه زدم ..۲۵ باز رژ لبمو عوض کردم ...دیگه اخرش بسکه دستمال کاغذی کشیدم رو لبام پوستش رفت به همین اخری کوتاه اومدم ولی باز به دلم ننشسته ...هر چی لباس تو کمد بوده هی  در اوردم پوشیدم ...برای یه گردنبد ساده  علاوه بر بهم ریختن کمد خودم همه خرت و پرت های مهتابم بهم ریختم ...۵ بار لاک زدم و پاک کردم ...بسکه هی سشوار گرفتم به موهام و مدلشوشنو عوض کردم فکر کنم همشون از ریشه نابود شدن ...پوست سرم می سوزه ..احتملا نشانه های کچلیه .....

من نمی دونم اگه می خواستم تو این سن و سال شوهرکنم چی می شد ..بعد از ۱۸ سال زندگی این ادا ها چیه من در میارم ...خدا منو به راه راست هدایت کنه انشا لله ....

...................

۱: دوستم زنگ زده میگه همسرت نیمده ..میگم هنوز نه ...میگه مطمئن باش پشت در نشسته با بچه ها بیاد تو خونه ..از تو می ترسه .. میدونه چه بلایی می خوای سرش بیاری ....

اخه من کجام ترسناکه

۲ :اخرین خبر :من همین الان بازم  عمه شدم ...

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 5:0 PM توسط ستاره |